مهد رفتن آرتا جونم....
پسر گل من از 2 مهر ميره مهد...قربونش برم من كه واسه خودش مردي شده و تنها ميره پيش دوستاش!!!
وقتي صبحها ميره مهد خواهرزاده م هم هست و من خيالم راحت تره...آرتا هم اگه صدف(خواهرزاده م) اونجا باشه همش دست صدف و ميگيره و اين اونور ميبره....
مربياش دوسش دارن...البته اينطور نشون ميدن!!! واينم بگم كه اونجا هم مربيا رو مجبور ميكنه جارو برقي رو براش بيارن !!!
ديگه بگم از تاثيرات اين 10-12 روزه....آرتا هزار ماشالله شلوغتر شده!!!! و جالب اينكه وقتي بيرون بچه اي رو ميبينه دست منو ول ميكنه ميدوه سمت بچه و دستشو ميگيره و حرف ميزنه و ميخنده!!!نازييييييييي
بچه م اجتماعي بود داره اجتماعي تر هم ميشه ماشالله!!!!
چند تا كلمه جديد هم ياد گرفته :دايي ...بيا ...به تينا هم ميگه نينا
اينم عكس اولين روزي كه مهد رفت و تو حياط كوچيك مهد تاب و سرسره و الاكلنگ و ... ديد و خواست:


مهد رفتن آرتا جونم....
